+
نوشته پنجشنبه 1 اسفند1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
+
نوشته جمعه 3 خرداد1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
|
پس از تعیین هدف و روش، نخستین گام در یک پژوهش اجتماعی، گردآوری اطلاعاته. در کشورهای با حساب و کتاب، علاوه بر نهادهای متولی آمار ملی، تقریبا همه وزارتخانهها و سازمانهای دولتی، واحد آمار و اطلاعات دارن. مراکز تحقیقاتی، دانشگاهها، رسانهها و حتی سازمانهای بازاریابی و تبلیغاتی نیز در امر گردآوری، دستهبندی، پردازش و گاه نشر آمار و اطلاعات، بسیار فعالن. در کشور ما اما، حتی ابتداییترین اطلاعات، از جمله جمعیت شهرها و روستاها، قابل وثوق نیست. نه متولیان، روشهای علمی و متمرکز و قابل اطمینانی به کار میبرن؛ و نه مردم و نهادها و .....، اطلاعات راست و درستی در اختیار اونها قرار میدن. حتی شمار گواهی زاد و مرگ، شمار آمدگان و رفتگان نیست. دستکاری هدفمند آمار و اطلاعات نیز پدیده ناشناختهای نیست.
اگر دسترسی و دستیابی به اطلاعات کمی و کیفی در جهان سوم واقعی، نسبتا مشکل و اطلاعات حاصله تا حدودی غیرقابلوثوقه؛ در جهان سوم مجازی، گردآوری اطلاعات کمی (مثلا تعداد وبلاگهای فعال فارسی، تعداد بهروز شدههای هر دوره زمانی، .....) مشکلتر و کسب اطلاعات کیفی (مثلا سن و جنس و تحصیلات و انگیزه و ..... وبلاگ نویسان) تقریبا غیرممکنه.
حال فرض کنیم کسی بخواد علت بیمحتوایی یا سطح بسیار نازل محتوای قریب به اتفاق وبلاگهای بلاگفا را بررسی کنه. در نخستین گام، به اطلاعاتی در مورد سن، جنس، تحصیلات، رشته، شغل، انگیزه و برخی دیگر مشخصات وبلاگ نویسان نیاز داره. اطلاعاتی به واقع دست نیافتنی. پس ناچاره با وبلاگ گردی دقیق و مستمر، به آن چه خود میبینه و برداشت میکنه، اکتفا کنه: درباره نویسنده، درباره وبلاگ، موضوع نوشتهها، حجم مطالب، اصالت، تازگی، سطح، جهت گیری، ...... ادعا و انگیزه ظاهری نویسنده (سیاسی، مذهبی، اجتماعی، هنری، آموزشی، بازاریابی، خاطره نگاری، درد دل، دوست یابی، ......) را ببینه و انگیزه احتمالی نهفته در پشت اون (جفت یابی، همسریابی، ......، خودنمایی، عقده گشایی، عوام فریبی، جاسوسی و حتی کلاهبرداری و غیره) را حدس بزنه. حاصل چنین پژوهشی، دست کمی از خود موضوع پژوهش نخواهد داشت. به همان اندازه نازل، کم اعتبار، و کم ارزش.
پ ن :
اگر از کسی که اندک آشنایی با دانشگاهها و رسانههای جهانی داره، بپرسی: معتبرترین دانشگاه و بنگاه خبری جهان، کدام هستند؛ محتملترین جواب، دانشگاه هاروارد و بنگاه بیبیسی خواهد بود. دیروز سایت بیبیسی، گزارشی از پژوهش دانشگاه هاروارد در مورد وبلاگهای ایرانی داشت. با امید خوندم و با تأسف و حیرت به فکر فرو رفتم. هیچ نشانی از دقت و صحت و جامعیت در اون نبود. برای کسی که کوتاه مدتی وبلاگ گردی کرده باشه، نه تازگی داشت و نه سازگاری چندانی با مشاهدات. از یک زاویه تنگ، مفروضات نابجا و برداشت نادرست خودشونو رد کرده بودند.
پرسش: چرا دانشگاهی مانند هاروارد، با مفروضاتی آن چنان نادرست، دست به پژوهشی این چنین نارسا میزنه و گزارشی تا این اندازه کم ارزش تهیه و منتشر میشه؟
پاسخ: نا آشنایی با فرهنگ ایرانی و کاربرد ملاکها و معیارهای خودشون؛ در حوزههایی که ناکارآمدی این ملاکها و معیارها را پیشتر هم نشون داده.
+
نوشته جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
فکر کنم اولین بار که وسوسه شدم تو وبلاگ دیگران نظر بدم، سه چهار ماه پیش بود. وبلاگی با موضوع جامعهشناسی؛ و پر از نوشتههای گوناگون مدیر وبلاگ و نویسندگان سرشناس و ناشناس. اونقدر نوشتم که مجبور شدم سر و تهشو زدم و ۵ تکهش کردم. سرهم شده ۵ تکه را برای خودم نگه داشتم. نیاز به شرح و بسط و ویرایش داره. اما وقت و انگیزه این کار نیست. پس دستش نمیزنم:
سلام، دیروز با وبلاگ و سایت شما آشنا شدم. خوشم اومد. تو فضای مجازی که میشه نظر غیرکارشناسی داد. کی به کیه؟
پزشکا اگه ناپزشکی تو کارشون اظهار نظر کنه، بهش میتوپن و گاهی توهین هم میکنن. ولی شنیدم جامعهشناسا فقط بهش میخندن.
در رشته جامعهشناسی و علوم اجتماعی، نه درس خوندهام و نه کار و فعالیتی داشتهام. تنها علاقه به انسانشناسی زیستی و فرهنگی باعث شده چند کتاب و مقاله در زمینههای زیستشناسی، تکامل، تاریخ تمدن، جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی خوندهام. شمار اندک و فقر محتوای آثار جامعهشناسی نوشته شده به زبان فارسی، تردیدی باقی نمیذاره که هنوز در این رشته، حرفی برای گفتن نداریم. ترجمهها هم، صرف نظر از چندتایی که توسط تحصیل و تدریس کردههای خارج صورت گرفته، خیلی بهتر از تألیفات نیستند. تقریبا در همه زمینههای علمی و فنی، با دنیای پیشرفته فاصله زیاد و روزافزونی داریم. این فاصله، در علوم انسانی و اجتماعی، از جمله جامعهشناسی، به مراتب بیشتره. از میون دلایل این عقب ماندگی مضاعف، دو تا را اصلی و عمده میبینم.
۱ - اولی که شاید از عوامل عمده یا دست کم مشدد دومی هم باشه؛ کم باوری، نگرش گاه منفی و در موارد بسیار، حتی مخالفت صاحبان قدرت با کار جامعهشناسیه.
اگه کاربرد اصلی جامعهشناسی را شناخت روابط اجتماعی و کارکرد اجزاء و کل جامعه، به منظور یافتن علت اختلالات و نقصانها و ارائه راه حل بدونیم :
a - چون بسیاری از این اختلالات ناشی از عملکرد دولتمردانه و راه حلها هم غالبا مستلزم چشمپوشی صاحبان قدرت از بخشی از امتیازات و منافعشونه، طبیعیه که اگه علنا هم مخالفتی ابراز نکنند؛ عملا هم حمایتی در کار نیست. شاید بدون کمک نهادهای دولتی بشه کار اساسی جامعهشناسی کرد؛ ولی بدون استفاده از بودجه عمومی نمیشه.
b - در جامعه بسته و متعصب ایران، نزدیک شدن به تأثیرگذارترین نهادها و مخلترین پدیدهها، بهمنظور شناخت و تحلیل ساختار و کارکرد اونها، از تابوهاست. نهادهای روحانیت، قضایی، پلیس و حتی بخشی از قوای مقننه و مجریه؛ همچنین پدیدههای اختلاس و تبانی و ارتشاء، قاچاق کالا و مواد مخدر، فحشا و قاچاق انسان؛ آزار جنسی زنان و کودکان، ....... از این جمله هستند. حال اونکه میبینیم حتی در کتابهای درسی دانشگاهی غرب، از چند یا چند ده برابر بودن ارزش اختلاس و دزدی اسنادی صاحبان قدرت، نسبت به دزدی کالایی فقرا و بزهکاران خرد نوشته میشه. یا از نقش افسران شاغل و بازنشسته پلیس در تشکیل و هدایت باندهای تبهکار کشورشون گفته میشه.
۲ - مرحله کنونی رشد اقتصادی و اجتماعی ایران، و تا حدودی هم نگرش صاحبان قدرت (دلیل اول) باعث شده که غالب استعدادهای جوان جذب رشتههای پزشکی و مهندسی بشن و اکثریت دانشجویان علوم انسانی و اجتماعی، نه از علاقمندان و مستعدان، که از پایینرتبههای کنکور باشن. میبینیم که از تغییر رشته دانشجوی مهندسی دانشگاه شیراز، محسن کدیور حاصل میشه؛ از دانشکده فنی، سعید حجاریان و از دانشگاه شریف، علی پایا.
معکوس یا متوقف کردن و حتی کند کردن این چرخه معیوب، مستلزم تحول بنیادی سیاسی-اجتماعیه. ولی برای جلوگیری از شتاب اون، شاید بشه کاری کرد. پیشنهاداتی به نظرم میرسه که اگه دوست دارین بیشتر بخندین، خبرم کنین تا تو نوشته بعدی رو کنم.
چند روزی برای دیدن واکنش احتمالی مدیر یا خوانندگان وبلاگ سرک میکشیدم. خبری نبود. پس از یک هفته، اما به همون تاریخ کامنت خودم، واکنش مدیر وبلاگ ظاهر شد. محتوا نیز به اندازه تاریخ اون جالب بود. با بیحاصل دونستن داوریهای شتاب زده من، خواستار ادامه این گفتمان سازنده از طریق email شده بودند. این واکنش پارادوکسیکال، کنجکاوم کرد که در مورد مدیر وبلاگ بیشتر بدونم. گویا مؤلف و مترجم و دانش آموخته علوم اجتماعی داخل کشور بودند و بخشهایی از نوشته من، ایشون را خوش نیومده بود.
+
نوشته جمعه 20 اردیبهشت1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
یکی از نمایانترین ویژگیهای کار بسیاری از خود شاعر پنداران دنیای مجازی، اصرار بر کاربرد کمتر بجا و بیشتر نابجای واژهها و مفاهیم جنسیه. از اون بدتر، توصیف صحنهها و روابطیه که گاه به هرزه نگاری پهلو میزنه. شاید از دلایل این افراط در بی پروا نویسی، سانسور شدید و محدودیتهای نشر در فضای واقعی باشه. با این حال، به نظر میرسه الگوی درک ناشده این افرادِ عمدتا اناث، فروغ فرخزاده؛ و تلاش دارند با هرچه بیپرواتر نشون دادن خودشون، بر این پیشاهنگ پیشی گیرند. اما کاملا آشکاره که نه فروغ و ابعاد شخصیت هنری-اجتماعی اونو شناختهاند؛ نه روند تکامل کارشو دریافتهاند و نه درک و تصوری از زمانه او دارند. آشنایی با زبان و ادبیات فارسی و شعر خودی و بیگانه که جای خود داره.
فروغ در درجه اول هنرمند بود. دو لازمه اصلی هنر (حس دریافت و توان آفرینش) در او فراوون بود. پشتکاری مثال زدنی داشت. شعر، تنها یکی از دلبستگیهای او به شمار میرفت. نقاش، بازیگر تآتر، بازیگر فیلم و فیلم ساز بود.۳۲ سال بیشتر زندگی نکرد، اما اون طور که خود گفته:
"من وقتی ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم، خیلی غزل میساختم و هیچ وقت چاپ نکردم. به هر حال یک وقتی شعر میگفتم. همینطوری غریزی در من میجوشید. روزی دو سه تا؛ تو آشپزخانه، پشت چرخ خیاطی، خلاصه همینطوری میگفتم. خیلی عاصی بودم. همینطور میگفتم. چون همینطور دیوان بود که پشت سر دیوان میخواندم و پر میشدم، و به هرحال استعدادکی هم داشتم. ناچار باید یه جوری پس میدادم. نمیدانم اینها شعر بودند یا نه. ....."
اما انگار تنها چیزی که این مدعیان از فروغ دیده و البته درنیافتهاند، بیپروایی بجا و یگانه اونه. بیپروایی فروغ اگه محصول و نیاز زمانه خودش نبود، نه این چنین اصیل و در عین حال نو، بروز میکرد و نه این گونه ماندگار میشد. فروغ نیز همچون نیما، ساخته دوران خود بود؛ و در مقیاس خود، دورانساز.
یادش گرامی
+
نوشته جمعه 13 اردیبهشت1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
این هفته کلا به ۵ یا ۶ وبلاگ سر زدم و جمعا ۴ تا نظر نوشتم. دو تا واکنش مثبت داشتند، یکی خنثی، آخری هم هنوز دیر نشده. از این پس نیز بعیده بتونم فعالتر باشم. تو وبلاگ خودم که دیگه جز در ارتباط با وبلاگ گردی نخواهم نوشت. تو وبلاگ دیگران هم تا لازم نبینم، فضولی نمیکنم. گرچه خودِ فضولی، یعنی دخالت نالازم.
حـال برای خـالی نبودن عریضه، قـولی اعترافگونه از شاعری بزرگ نقـل میکنم. باشد که خود شاعر پنداری کوچک و مدعی ببیند؛ به آماده کردن اسباب بزرگی بیندیشد؛ یا از آب در هاون کوفتن دست شوید.
شاملو:
"دفتر ششم هوای تازه - که نیما نمیپسندید و از آن خشمگین میشد - اگر عقیده خودم را بخواهید، ثمره تلاش توانفرسای شاعری است که احساس شعر را با کشف شعر عوضی گرفته است، و با این همه دست و پا میزند تا از آنچه کشفی بزرگ انگاشته است به سود زبان و فرهنگ و شعر محیط خویش کاری انجام بدهد. در حالی که هنوز، نه از ماهیت شعر گذشته وطنش آگاه است و نه (دست کم) از زبان مادری خود آگاهی به کار بخوری دارد! - جلالخالق! - و خشم نیما هم شاید معلول همین حقایق بود.
و این حماقت گریبانگیر این بنده بود و بود و بود، تا آن که سرانجام از خود شرمش آمد و به توشهاندوزی پرداخت. کاری که میبایست به کشف زبان و ظرفیتهای شگفت آور آن، به کشف موسیقی کلام و ارزشهای صوتی و رنگ و بو و طعم و مهربانی یا خشونت کلمه بینجامد."
+
نوشته جمعه 6 اردیبهشت1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
باور به مسؤولانه نوشتن، پیشتر منو از ادامه وبلاگ نویسی روزانه باز داشته بود. هفته گذشته، برحسب تصادف، تو یه روز سه تا از کامنتهام مورد توجه مدیران وبلاگها قرار گرفت و به صقحه اصلی وبلاگشون منتقل شد. گرچه رخدادی خوشایند بود، اما خوندن نظراتم تو صفحه اصلی وبلاگ دیگران، حس مسؤولیت در اظهارنظر را نیز دوچندان کرد. دیگه جنبه سرگرمی وبلاگ گردی هم برام کمرنگ شده. به این نتیجه رسیدم که در اظهار نظر نیز:
۱. یا باید به راه اکثریت رفت و هر نغز و یاوهای به ذهن اومد، نوشت.
۲. یا اسباب نوشتن مسؤولانه (دانش و دقت و حوصله و وقت) فراهم نمود.
۳. یا اصلا ننوشت؛ که در این صورت، دیگه انگیزهای برای وبلاگ گردی نمیمونه. چون برجستهترین و شاید تنها مزیت وبلاگ نسبت به کتاب و نشریه، امکان تعامله. وگرنه کدام عاقلی وقتشو صرف خوندن مهملات قریب به اتفاق وبلاگ نویسان میکنه؟ یا کتاب هزار صفحهای را در جستجوی چند جمله احیانا ارزشمند، ورق میزنه؟ تو این دو سه ماهی که هفتهای چند ساعت وبلاگ گردی کردم، حرامم باد اگه مستقیما از خوندن نوشتهای، آموخته باشم یا از دیدن مشق و تمرین شعر کسی، لذت برده باشم. دوست داشتم نوشتههای خودم (پست و کامنت) اینگونه نباشن. اما دوست داشتن کافی نیست.
حالا برای این که عجولانه راه سوم را انتخاب نکرده باشم، یه مدت بین گزینه ۱ و ۲ نوسان میکنم، تا راهی برای رفتن پیدا بشه یا از رفتن بازایستم.
+
نوشته جمعه 30 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
اراجیف روایی
کار را در واپسیـن آدینهای آغاز کردم
بار در آدینهای دیگر ز گردن باز کردم
*****
خسته از یک سال تکرار و تباهی،
فرجه آغاز تکراری دگر را
در خیال خلوت و آرامشی بودم.
مانده از پیمودن هرگونه راهی،
میهمانی و سفر را
در فرار از دعوت و هر خواهشی بودم.
بهترین ایام تهران را
به هر جای دگر ترجیح میدادم.
شهر خلوت،
خانه خلوتتر.
دود کمتر،
غرش ماشین و جیغ بوق کمتر.
در گذرها،
کیسه کمتر؛
بر سر کیسه،
گدا و گشنه کمتر.
وین همه،
پیک بهاران را
وین هزاران در هزاران مردم دربند تهران را
از هزاران سبز و آوای هزاران نیز خوشتر.
ماندم و سِـیری در آفاق مجازی را
تدارک، خانهای دیدم.
واپسین آدینهِ اسفندِ سال ِ رو به پایان بود.
زین سبب،
هم خانه و هم خویش را آدینه نامیدم.
+
نوشته جمعه 16 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
تبعیض سیاسی و ......
نابرابری سیاسی و مذهبی در کشور ما، نه مستقیما با فرهنگ مردم ایران در پیونده و نه مورد حمایت جامعه جهانیه. هم مردم با اون مخالفند، هم نهادهای بینالملی و ارزشهای مسلط جامعه جهانی. ریشه این نابرابریها، در نگرش برخی صاحبان قدرت سیاسی و مذهبیه. نابرابری سیاسی، اگرچه در همه دنیا هست، اما در کشورهای توسعه نیافته و غیردموکراتیک، هم شدیدتره و هم عریانتر. در ایران کنونی، بخشی از این نابرابری جنبه قانونی به خود گرفته و بخشی دیگر به سلیقه نهادهای حکومتی واگذار شده. با تغییر در این نهادها، گاه تفاوتی هرچند ناچیز در میزان این تبعیض و نابرابری چشمگیر، ایجاد میشه.
نابرابری یا تبعیض قومی در ایران پیش و پس از انقلاب چندان قابل توجه نبوده. نژادپرستی و قومستیزی، جایی در مردم و حکومتهای ایران نداشته. امروزه اگر گله و شکایتی به عنوان تبعیض قومی مطرح میشه، بیشتر جنبه مذهبی داره. مثلا شاهد هستیم که آذریهای شیعه و کردهای شیعه کرمانشاهان، گله و شکایتی از نداشتن سهم در مقام و مدیریت استانی و ملی نداشتهاند. اما این چنین شکوهها و گلایهها، از جانب کردستانیها و بلوچهای سنی گهگاه مطرح شده.
واقعیت اینه که در دوران جهانی شدن و انقلاب ارتباطات و انفجار اطلاعات، حرف از ملیگرایی و تعصب به زبان و فرهنگ ملی چندان معقول و مقبول به نظر نمیاد؛ چه برسه به قومگرایی و پافشاری بر آموزش به زبان قومی و ازین قبیل. اون هم زبانهایی که در مقایسه با زبان ملی، چندان پشتوانه و میراث تاریخی و فرهنگی ندارند. در این راستا، فقط کافیه در نقش کنونی خود زبان فارسی قدری تأمل کنیم.
فارسی، زبان رسمی دو کشور ایران و تاجیکستان، و زبان دوم کشور افغانستانه. کساتی که به زبان فارسی حرف میزنن و آموزش میبینن و میخونن و مینویسن؛ کمتر از ۲ درصد جمعیت جهان هستند. سهم زبان فارسی در تاریخ علم و ادب، بیش از اینهاست. اما سهم در تولید علم و حتی ادب سدههای اخیر و حال حاضر، شاید کمتر هم باشه. زبان فارسی و میراث اون، ارزش حفظ کردن داره. اما پافشاری بر اون، به ویژه در آموزش دانشگاهی، نقش بازدارنده داشته. پیشتازی زبان انگلیسی، روز به روز نمایانتر و مسلمتر میشه. دیر و دور نیست که با دونستن زبان انگلیسی، تقریبا به تمامی میراث نوشتاری بشر دسترسی داشته باشی. ندونستن یکی از زبانهای خارجی پیشتاز و به ویژه انگلیسی، دسترسی به اطلاعات را سختتر و کندتر میکنه و شکاف موجود با جوامع پیشرفته را بزرگتر. زبان خارجی دانشآموختگان دانشگاههای ما شاید در پایینترین سطح جهانی باشه و این میتونه عقب ماندگی بیشتر از کاروان پرشتاب علم و فرهنگ را در پی داشته باشه.
+
نوشته پنجشنبه 15 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
تبعیض جنسی
اگر نابرابری اقتصادی، دیرپاترین و آزارندهترین نابرابریه، نابرابری جنسیتی، پیچیدهترین اونهاست. چرا که:
- تفاوت جنسی ذاتیه و نه اکتسابی (دختر یا پسر به دنیا میایم و میمونیم).
- از پدر و مادری زاده میشیم که یکی مَرده و یکی زن.
- عزیزترین و نزدیکترین کسانمون اگر نه همیشه، اما غالبا، از جنس مخالفه (عاشق و معشوق، پدر و دختر، مادر و پسر، خواهر و برادر).
- تبعیض جنسی که عموما به زیان زنه، گاه آگاهانه و ناآگاهانه، از طرف برخی زنان حمایت میشه. چه بسیارند مادرانی که به پسرشان توجه بیشتری دارند و برای او حقوق بیشتری قائلند؛ اما پس از ازدواج فرزندان، علاقه و توجهشون به دختر و داماد بسیار بیشتره تا به پسر و عروس.
- بسیاری از مردان ِ مدعی اعتقاد به حقوق برابر زن و مرد، به هنگام حصر وراثت، طرفدار قوانین شرع و رسوم عرف میشن و سهم دو برابر مطالبه میکنن. جالب این که عروس خانواده هم اینجا پشتیبان شرع و عرف می شه.
- زنان و مردان، هیچگاه در سطح اجتماع مقابل هم نایستادهاند. حال اون که دیگر نابرابریها و تبعیضها معمولا با درگیری و گاه حتی جنگ همراه بوده. سیاه و سفید در آفریقای جنوبی (نژادی)؛ شیعه و سنی در عراق (مذهبی)؛ صرب تبار و آلبانیایی تبار در یوگوسلاوی سابق (قومی)؛ غربگرا و روسگرا در گرجستان (سیاسی) و کارگر و سرمایه دار در همه جا (اقتصادی).
- ....................................
نابرابری یا تبعیض جنسی دو بستر و خاستگاه اصلی داره :
۱. فرهنگ مردسالار که بازتاب اونو در همه ابعاد و جنبههای زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی میبینیم.
۲. دین که علاوه بر جنبه فرهنگی، بازتابش در قوانین جاری، پررنگتر از پیش شده. از این میان، انتخاب پوشش و قوانین خانواده، بیش از سایر نابرابریها و تبعیضها مورد اعتراض گروههای فعال داخلی و نهادهای بینالمللی بوده و هست.
+
نوشته پنجشنبه 8 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
یازدهمین روز وبلاگه و یازدهمین پست. تجربه خوبی بود. به محدودیتهای خودم بیشتر پی بردم. برخی محدودیتهای وبلاگ را هم شناختم. نوشتن، مسؤولیت داره و نوشتن مسؤولانه خیلی وقتگیره. از پرداختن به پارهای موضوعات مورد علاقهام صرف نظر کردم. بعضی بخشهای لازم نوشتهها و بسیاری از شواهد و اشارات، به دلیل عدم اطمینان به حافظه و کمبود وقت برای رجوع به منابع و مراجع معتبر، حذف شدند. حاصل کار ناقص و نامنسجم از آب دراومد.. مخاطب ندارم و خواننده احتمالی را نمیشناسم. انگیزهای برای معرفی وبلاگ نبود و نیست. بهویژه که از ابتدا هم قصد ادامه نوشتن نداشتم. شاید در پایان این هفته و هفته آینده، یکی دو مطلب مرتبط با مطالب فعلی بنویسم و روزنامه کنونی، هفتهنامه بشه. با اتمام تعطیلات و نیمهتعطیلات نوروزی، یا گاهنامه میشه؛ یا تنها یه نوروزنامه و جایی برای دریافت پاسخ احتمالی فضولیهام در وبلاگهای دیگران.
تا ببینیم.
+
نوشته یکشنبه 4 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
نابرابری اقتصادی، سیاسی، مذهبی و جنسیتی، بزرگترین نابرابریهای جامعه ما هستند. آزاردهندهترین این چهار، نابرابری اقتصادیه که چه در زمینه فردی و چه در زمینه منطقهای بیداد میکنه. تهران، به عنوان ثروتمندترین و مرفهترین شهر ایران، جلوه گاه بیشترین نابرابری اقتصادی هم هست. چرا که در مناطق محرومی مثل روستاهای بلوچستان، فقر و محرومیت، عمومیت داره و اگر کسی اندک ثروتی به دست بیاره، به شهرها و منطقههای مرفه کوچ میکنه. ساکنان همیشگی این مناطق، تقریبا همه از فقرا هستند. اما فقیر و گرسنه تهران، جایی بهتر سراغ نداره که بتونه از پسمانده غذا و در میون زبالههای شهروندان ممتازش تغذیه و ارتزاق کنه.
بیش از نیمی از جمعیت تهران، یا فقیر به حساب میان و یا زندگی به اصطلاح بخور و نمیری دارن. حدود یک سوم مردم، با توجه به درآمد سرانه ملی، زندگی نسبتا قابل قبولی دارن. اما ۴-۵ درصد تهرانیها، درآمد ماهانه چند و چند ده میلیونی و ثروت چند و چند ده میلیارد تومانی دارن. این مرفهترین افراد، که با احتساب جمعیت ۱۰-۱۲ میلیونی تهران، کمتر از نیم میلیون نفر نیستند؛ در حقیقت یک شهر حدودا ۵۰۰ هزار نفری بزرگتر و شاید ثروتمندتر از ژنو، در دل شهر تهران هستن. عامل بسیاری از نابسامانیها، از جمله فساد اقتصادی، سیاسی، اخلاقی، تورم (به ویژه در زمینه مسکن و خدمات)، بیقانونی و غیره را، بیشتر در همین جماعت باید جستجو کرد. نابرابری اقتصادی، دیرپاترین نوع نابرابریه و مبارزه با اون، سختترین مبارزه. چرا که:
۱. جهانیه و تقریبا همه نهادهای بینالملی از جمله سازمان ملل و پیمانهای منطقهای مثل اتحادیه اروپا، پشتیبان این نابرابری هستند و هیچ مخالفتی با اون ابراز نمیکنند. حال اون که دست کم در حرف هم که باشه مدافع و مبلغ برابری سیاسی و قومی و مذهبی و جنسیتی هستند.
۲. قدرت و حکومت، و ابزارهای کسب و حفظ اون، در دست ثروتمندانه. مهمترین این ابزارها، سلاح و تجهیزات نظامی و رسانهها هستند. سلاح و تجهیزات برای اعمال زور و خشونت و رسانهها برای تبلیغ و فریب.
شاید یگانه راه برای تخفیف این نابرابری، آگاهی یافتن و آگاه کردن دیگران به حقوق خود و افشای هرچه بیشتر این نابرابری ظالمانه باشه. اگرچه به تجربه دیدهایم که هرچه مردم آگاهتر میشن، رهبران وقیحتری به میدون میان. مثلا هرچه آگاهی مردم آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان، در چند دهه اخیر بیشتر شده؛ بوش، بلر (براون)، سارکوزی و مرکل، به همون میزان از کارتر، ویلسون، میتران و برانت، وقیحترند. تنها سه دهه پیش، مشابه یکی از دهها رسوایی کوچک و بزرگ جرج بوش، رئیس جمهور وقیحی مثل نیکسون را ناچار به استعفا کرد.
به امید آنکه وقاحت هم حدی داشته باشه.
+
نوشته شنبه 3 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
دیروز از بیماری تعصب و داوری جانبدارانه برخی بزرگان ادب و پژوهش نوشتم. یک بیماری مزمن که اکثر ما مردم مبتلا هستیم. مثلا در آخرین انتخابات ریاست جمهوری شاهد بودیم که نامزدها نه برپایه برنامه و پیشینه خود، که بیشتر بر مبنای قومیت و زادگاه، داوری شدند. کروبی در لرستان، قالیباف در خراسان و مهرعلیزاده در آذربایجان، بیشترین آرای خود را گرفتند. حتی در عرصه هنر و داوری در باره خوانندگان هم شاهد اینگونه گرایشها هستیم. برای مثال میشه به موقعیت ممتاز علیرضا افتخاری در اصفهان و زویا ثابت در میان آذربایجانیها اشاره کرد. چنین تعصبات و داوریهای آلوده مردم عادی، دور از انتظار نیست. اونچه بیشتر مایه تأسفه، ابتلای روشنفکران و فرهیختگان ماست. اونها که دانش و شناخت بیشتری دارند؛ تأثیر گذارترند؛ و گاه مورد استناد و کمابیش الگوی رفتار دیگران قرار میگیرند.
یک ایراد دیگر روشنفکران و فرهیختگان ما، به هنگام داوری مخالف، اغراق و تندخویی و کاربرد واژهها و اصطلاحات نه چندان مؤدبانه و مناسبه. شاملو خود نمونه بارز این طرز برخورد بود. طرز برخوردی که در جامعه تعصبزده هنر و ادبیات، موجب فضاسازیهای مخرب و ناخوشایند شد. او با داوریهایی، گرچه قابل تأمل اما نسبتا تند، در مورد فردوسی و موسیقی سنتی پس از انقلاب و افرادی مانند به آذین (مترجم توانای جزماندیش) و حتی داریوشِ (خواننده بیمقدار)، دشمنان زیادی برای خود تراشید. دشمنان دیرین نواندیشی و روشناندیشی و دگراندیشی نیز همواره آماده گلآلود کردن آب و مترصد ماهیگیری از آب گلآلوده هستند.
+
نوشته جمعه 2 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
دیروز گذارم به اینجا افتاد. یاد حرفهای گذشته استاد افتادم. پیداشون کردم. حیرت و تأسف، انگیزه این نوشته شد.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی یکی از برجستهترین استادان و پژوهشگران ادبیات فارسی هستند. سال ۱۳۵۹ در نخستین چاپ کتاب ادوار شعر فارسی نوشتهاند:
"در تمام طول مدتی که شعرای برجسته این نسل، امثال اخوان و شاملو [هرچند شاملو همیشه عظمتی دارد که نه یأسش آن یأس معمولی است و نه امیدش آن امید « بزک نمیر بهار میاد » او حالت اعتدال دارد] به طرف تم یأس می رفتند، تنها اقلیتی بودند که چنین نبودند و سیاوش کسرایی یکی از آنها بود."
هم ایشان در سال ۱۳۷۷ به مناسبتی می نویسند:
"شعرا در برابرم در چند صف قرار میگيرند: يك صف، صف شاعرانی است كه من با آنها گريستهام؛ مثل گلچين گيلانی، حميدي شيرازی، شهريار، لاهوتی، عارف قزوينی و چند تن ديگر.
يك صف، صف گويندگانی است كه با آنها شادمانی داشتهام و خنديدهام نه بر آنها كه با آنها و بر زمانه و تاريخ و آدمهای مسخره روزگار از سياستمدار خائن تا زاهد رياكار و همه نمايندگان ارتجاع و دشمنان انسانيت شاعرانی مثل سيداشرف، ايرج، عشقی، روحانی، وافراشته و بهروز و چند تن ديگر.
يك صف، صف شاعرانی است كه شعرشان مثل چتری است كه روی سرت ميگيری تا از رگبار لجنی كه روزگار بر سر و روی آدميزادان پشنگ میكند، خود را محافظت كنی مثل شعرهای بهار و پروين و عقاب خانلری و شعر چند تن ديگر.
يك صف هم صف شاعرانی است كه به تحسين سر و وضع هنرشان يا بعضی لحظهها و تجربههای خصوصیشان میپردازی مثل توللی (در بافت تاريخی ”رها“)، سپهری(در حجم سبز)، فروغ(درتولدی ديگر)، و بعضي كارهای كوتاه و ژرف نيما .
يك صف هم صف شاعراني است كه هر وقت نامشان را ميشنوی يا ديوانشان را ميبينی، با خودت ميگويی: حيف از آن عمر كه در پای تو من سر كردم .
يك ”صف يك نفره“ هم هست كه ظاهرا“ در ميان معاصران ”دومي“ ندارد وآن صف مهدیاخوانثالث است. كه از بعضی شعرهايش در شگفت ميشوی . من از شعر بسياری ازين شاعران، كه نام بردم، لذت ميبرم ولی در شگفت نمیشوم؛ جز از چند شعر اخوان، مثل ”آنگاه پس از تندر“، ” نماز“، و”سبز“.
فريدون مشيری، در نظرمن، در همان صف شاعرانی است كه من با آنها گريستهام."
در این دو دهه چه شده که نه تنها دیگر نامی از شاملو و عظمت او نیست، جمله "یك صف هم صف شاعراني است كه هر وقت نامشان را ميشنوی يا ديوانشان را ميبينی، با خودت ميگويی: حيف از آن عمر كه در پای تو من سر كردم ." در جایی قرار گرفته و به گونهای بیان شده که هر خواننده اهل و آشنایی، نام شاملو را در اول این صف ببیند؟
- آیا شعر شاملو از مسیر خود منحرف شده و به ابتذال گراییده و اشعار گذشته او نیز از صفحه روزگار پاک شده؟ نه از استاد و نه از هیچکس دیگر، چنین ندیده و نشنیدهام.
- آیا نگاه استاد به شعر و شاعری آنقدر دگرگون شده که برجستگی و عظمت شاملو را فرورفتگی و حقارت دیدهاند؟ نشنیدهام که جایی چنین گفته باشند.
پس چه شده؟ در یکی از روزهای این دو دهه، شاملو در جایی، با تکیه بر پژوهشی از دکتر علی حصوری، فردوسی توسی را شاعری فئودال و نژادپرست خوانده و این حرف به مذاق هم ولایتیهای آن بزرگ، یعنی مهدی اخوان ثالث توسی و دوست دیرینش محمدرضا شفیعی کدکنی نیشابوری، بس تلخ امده است. اولی برآشفته گفته: "شاملو شعر فردوسی را نخوانده، فردوسی را نمیشناسد و فهمش را هم ندارد." و این دومی تاسف خورده که چرا از ابتدا او را از عرصه شعر و صحنه ادب بیرون نرانده.
+
نوشته پنجشنبه 1 فروردین1387 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
تو نوشته قبلی (خانواده) اشاره به دیرپایی دوران خانواده گسترده و کوتاهی قابل پیش بینی دوران خانواده هستهای کردم. پرسش اینه: چرا دوران خانواده هستهای این قدر کوتاهه یا به نظر میاد کوتاه خواهد بود؟ پاسخ هم خیلی کوتاهه: پیشرفت علم و تکنولوژی.
برای هزاران سال، بیشترین سرعت جابجایی انسان، سرعت اسب بود. یعنی چند ده کیلومتر در ساعت. با اختراع اتومبیل، در کمی بیش از یک سده، این سرعت از ده یا چند ده کیلومتر در ساعت، به چند هزار (هواپیماهای مافوق صوت) و حتی چند ده هزار (فضاپیماها) رسیده. سدها سال، چرتکه با سرعت حدود یک عمل جمع یا تفریق در ثانیه، سریع ترین ابزار محاسبه بود. در چند دهه گذشته، از ماشین حساب هشت رقمی چهارعمل اصلی، به کامپیوترهای خانگی با توانایی انجام محاسبات پیچیده و سرعت چند میلیارد عمل در ثانیه رسیدهایم. برای سدهها، کاغذ با ظرفیت جند هزار حرف در یک صفحه معمولی، بهترین وسیله ثبت و ضبط اطلاعات بود. کمتر از سه دهه پیش، فلاپی دیسک ۳۶۰K با ظرفیت معادل چند سد هزار، و امروزه ارزانترین CDها با ظرفیت معادل جندین سد میلیون حرف (بایت)، وسیـله رایج ثبت و ضبط اطلاعـات هستند. بگذریم از دیسکهای فشرده تکنولوژی نوظهور بلو ری (Blue Ray) بیش از ده میلیارد بایتی و هارد دیسکهای رایج چند سد میلیارد بایتی.
تحولات نهادهای اجتماعی همچون دولت و حکومت، ارتش و نظام، دادگستری و قضاوت، آموزش و پرورش، خانواده وغیره نیز از این سرعت و شتاب، بی بهره نبودهاند. عمر نظام اموزشی جدید ایران، از کودکستان تا دانشگاه، به یک سده نمیرسه. برای سدهها و هزارهها، مکتبخونههای منفرد و بینظام و بی برنامه، یگانه نهاد آموزشی ما بوده. عمر نظام بهداشتی امروزی، از این هم کمتره. بهداشت عمومی در کار نبوده و حکیمباشیهای آموخته و ناآموخته و گاهی نیز رمالان و دعانویسان، تنها مراجع درمان بودهاند. خاستگاه تقریبا تمامی این تغییر و تحولات، غرب و به ویژه اروپا بوده.
رشد فزاینده خانواده هستهای، در اروپای پس از انقلاب صنعتی (نیمه قرن هفدهم) آغاز شد. کارگاههای صنعتی اولیه یا مانوفاکتورها نیاز به کارگر داشتند. نیروی انسانی مورد نیاز اونها بیشتر از کشاورزان بیزمین و رعیتها تامین میشد. مهاجرت و نقل مكان به شهرها و نزديكی كارخانهها رواج يافت. از تعداد خانوادههای گسترده كاسته شد و خانواده هستهای ( پدر، مادر و فرزندان ) جای اون را گرفت. حالا دیگه تقسيم كار بين يه زن و يه مرد صورت میگرفت. مرد با كار دستمزدی در واحدهای صنعتی و غيره، درآمد خانواده را تأمين میکرد و زن، وظيفه خانهداری و نگهداری از فرزندان را به عهده داشت. اين تقسيم كار و وابستـگی متقابل، نقشی مهم در تشكيل و بقای خانواده هستهای ايفا میكرد.
پيشرفت بیشتر و پرشتابتر صنعت و تكنـولوژی، تحـولات عظيم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در پی داشت. اين تحولات و گسترش صنـايع سبك و بخش خدمـات، نقش زنان را در اقتصاد و اجتماع روزافزون كرد. زنان با اشتغال بيشتر، از استقلال اقتصادی بيشتر نيز برخوردار شدند. ديگه تو خانواده و اجتماع، وابسته و مطيع مردان نبودند. جنبشهای حقوق مدنی و برابری زن و مرد، اين روند را سرعت بخشيد. از طرف ديگه، با گسترش رستورانها و رواج غذای آماده، همچنين وفور لوازم خانگی خودكار و پيدايش مؤسسات خدماتی و خانهداری، از وابستگی مردان به كارِ خونگی زنان هم به شدت كاسته شد.
با برخورداری از رفاه و آسايش بيشتر، آموزش بهتر، ارتباطات گستردهتر و ديگر دستاوردهای دنيای مدرن، عوامل تازهای در جلب و جذب زن و مرد به يکديگه و تصميم به ازدواج و طلاق، نقش پيـدا كردند. امروزه رشته و ميـزان تحصيلات، شيوه تفكر، حتی علائق هنری، گرايش سياسی، نوع سرگرمی و نحوه گذروندن اوقات فراغت و غیره نيز، در تشكيل و فروپاشی خانواده، ايفای نقش میکنند.
اين تغييرات و تحولات، نگرش به ازدواج و خانواده را دگرگون كرده. ديگه ازدواج يه امر ناگزير به حساب نمیاد. علیرغم تلاش نهادهای مذهبی و دولتهای محافظه کار و .... ، روز به روز از ميزان ازدواج كاسته و بر ميزان جدايی افزوده میشه. زندگی مشترك بدون ازدواج، رواج روزافزون پیدا کرده و به تدريج از حمايتهای قانونی لازم نيز برخوردار میشه.
همه اونچه گفتم، در همه جوامع، به يكسان و به يك ميزان رخ نداده. بيشترين تغييرات در جوامع شهری كشورهای پيشرفته و كمترين اون، در جوامع روستايی كشورهای عقب مانده بوده.
+
نوشته چهارشنبه 29 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
تو فکر بودم این پنج روز تعطیلی را چه جور بگذرونم که مفید هم باشه. با یاد این بیت، تصمیم گرفتم تو فکر بمونم؛ شاید گشایشی بشه.
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی
+
نوشته سه شنبه 28 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
نوشته دیروز موجب شد چند سطری هم در مورد سرآغاز، سرگذشت و سرنوشت خانواده بنویسم:
۱۰-۱۲هزار سال پیش، انسان با گردآوری خوراکیهای گیاهی و شکار جانوران روزگار میگذروند. تولیدی نداشت و مانند بقیه موجودات زنده، مصرف کننده صرف بود. برای حفظ جون خودشون و همکاری در تهیه خوراک، در گلههای چند ده یا حداکثر چند سد نفره زندگی میکردند. معمولا ذخیرهای نداشتند و اگر هم داشتند، متعلق به گله یا گروه بود. وقتی آب و منابع غذایی محل زیستشان تکافوی نیاز گروه را نمیکرد، همه یا بخشی از گروه، در جستجوی جایی بهتر، به راه میافتادند. مالکیتی در کار نبود و از خانواده و روابط خانوادگی هم خبری نبود.
با روی آوردن به کشاورزی و دامپروری، اوضاع رو به دگرگونی گذاشت. کشاورزی، انسان را وابسته به زمین کرد. تولید کشاورزی و دامی، گاه بیش از مصرف بود. این مازاد تولید، موجب پیدایش مالکیت شد. رقابت بر سر مالکیت، باعث تقسیم گروه به گروههای کوچکتر در قطعه زمینهایی متناسب با جمعیت گروه و توانایی کشت و کار اونها شد. مردها که به دلیل قدرت فیزیکی بیشتر، نقش مسلط داشتند، علاقمند بودند داراییشون که عمدتا شامل زمین و دام و ساختمان و ابزار کار بود، پس از مرگ به فرزندان و نوادگانشون برسه. تا اون زمان کسی پدر یا فرزند خودشو نمیشناخت. برای اطمینان از شناختن فرزند خود، جفت یا جفتهای خود را از بودن با دیگر مردان منع کردند. بدین ترتیب، اولین گامها برای تشکیل خانواده برداشته شد. خانوادهای که علاوه بر فرزندان، نوه و نتیجه را نیز شامل میشد. با توجه به این که پهنه زندگی یا حداکثر طول عمر ۵۰ -۶۰ سال بیشتر نبوده و با احتساب ۱۵-۲۰ سال برای یک نسل اون زمان، این خانوادهها معمولا ۳ و به ندرت تا ۴ نسل را در بر میگرفتند. نبود بهداشت، تغذیه نامناسب، بلایای طبیعی، خشکسالی، درگیری و غیره، رشد جمعیت را چندان اجازه نمیداد. این نوع خانواده که به اون خانواده گسترده میگن، به تدریح به بنیادیترین نهاد جامعه بشری بدل شد. نهادی که علیرغم از سر گذروندن تحولات مختلف و پذیرفتن گوناگونیهای کوچک و بزرگ، هزاران سال دووم آورد. تنها چند سد سال پیش و با پیدایش صنعت بود که خانواده گسترده به تدریج جای خودشو به خانواده کوچکتر داد. خانوادهای که فقط پدر و مادر و فرزند را در بر میگیره و به اون خانواده هستهای میگن. اما خیلی زود آشکار شد که خانواده هستهای دیرپایی خانواده گسترده را نخواهد داشت. چند سده بیشتر از چیرگی اون نگذشته، از چند دهه پیش، نشانههای سستی و پیشنشانههای فروپاشی اون آشکار شده. در جوامع شهری کشورهای پیشرفته، حتی داره چیرگی خودشو از دست میده. گویا یک آمارگیری رسمی در اسلو پایتخت نروژ نشون داده که در همین اولین سالهای قرن بیست و یک، شمار زنان و مردان مجرد، از شمار متاهلین رسمی، اندکی بیشتر شده. در بیشتر کشورهای غربی، بهویژه در شمال اروپا، تعداد زوجهایی که بدون ازدواج رسمی برای مدتی کمابیش کوتاه با هم زندگی میکنن، کمکم داره بر تعداد زوجهای مزدوج فزونی میگیره. علیرغم مخالفت نهادهای مذهبی و احزاب محافظهکار، این شیوه همزیستی، تدریجا داره از حمایتهای قانونی لازم نیز برخوردار میشه. (بسه، خیلی طولانی شد)
+
نوشته یکشنبه 26 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
نخستین نوشته من تو وبلاگ، اشاره به آغاز سفرهای نوروزی و خلوت شدن تدریجی تهران داشت. خلوت شدنی که هنوز محسوس نیست. خوابگاههای دانشجویی و برخی مجتمعهای مسکونی نسبتا خلوت شده؛ بعضی از کارگاههای ساختمانی کوچک و بزرگ، تعطیلات را شروع کردن؛ اما خرید نوروزی و تدارک سفر و مهمونی و غیره، رفت و اومد خیابونی را کمتر نکرده. البته حتی اوج خلوتی تهران هم نسبیه. نسبت به شلوغی روزهای پیش از عید و روزهای عادی ساله و نه نسبت به روزهای عادی چند سال پیش.
واقعیت اینه که جمعیت تهران روز افزونه. شاید بهطور متوسط روزانه حدود ۱۰۰۰ نفر به جمعیت تهران اضافه میشه. بخشی ناشی از مهاجرت و بخشی از زاد و ولد. با این حساب، اگه در خلوتترین روزها، سه میلیون نفر از تهراننشینان در سفر باشن، تازه جمعیت خلوتترین روزها میشه معادل جمعیت شلوغترین روزهای ۱۰ سال پیش.
جالب اینجاست که از یه طرف شهر بزرگتر میشه و جمعیت بیشتر؛ از طرف دیگه، خانوادهها کم تعدادتر و افراد تنها فراوونتر. گویا حدود ۲۲۰ سال پیش که تهران به پایتختی انتخاب شده، تنها ۱۵هزار نفر جمعیت داشته. متوسط تعداد افراد خانواده هم بین ۱۵ تا ۲۰ نفر بوده (با فرزند و عروس و نوه و گاه نتیجه). پس از ۱۲۰ سال، یعنی در زمان مشروطیت، این جمعیت به ۲۰۰ هزار نفر میرسه و متوسط تعداد افراد خانواده به حدود ۱۰ نفر کاهش پیدا میکنه (بسیاری از فرزندان پس از ازدواج در خانه پدری نمیمونن). امروز که جمعیت از ۱۰ میلیون نفر بیشتر شده، متوسط افراد خانواده بیش از ۵ نفر نیست. خانواده ۲ نفری و مجردهایی که تنها زندگی می کنن کم نیستن. خانه خلوت در شهر شلوغ
+
نوشته شنبه 25 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
دیروز که شعر کودکانه نوروزی را نوشتم و اشارهای به تغییرات ۴-۵ دهه گذشته کردم، به یاد شعر کودکانه دیگهای تو کتاب درسی دبستانی همون ایام افتادم. این یکی هم نشون میده که اون زمانها وجود هر میوه محدود به فصل و ماه خاصی بود. مثل حالا نبود که به برکت حمل و نقل آسون از داخل و خارج کشور، کشت گلخونهای، نگهداری تو سردخونه و .....، تقریبا همیشه همه چیز پیدا بشه.
شعر را که ضرباهنگ گوشنواز و فضای کودکانه دلنوازی داره، رنگی تایپ کردم تا شاید چشمنواز هم بشه. شنیدن اسم این همه میوه، برای ما کودکان ندید بدید اون سالها، شکمنواز هم بود.
+
نوشته شنبه 25 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
کمتر از نیم قرن پیش، این مثلا شعر کودک تو کتاب درسی بود. جایی از کتاب که حوالی نوروز نوبت خوندن و تدریسش برسه.
عید نوروز اول سال است
روز عیش و نشاط اطفال است
همه آن روز رخت نو پوشند
چای و شربت به خوشدلی نوشند
پسر خوب روز عید اندر
رود اول به خدمت مادر
دست در گردنش کند چون طوق
سر و دستش ببوسد از سر شوق
گوید این عید نو مبارک باد
سد چنین سال نو ببینی شاد
بعد آید به دست بوس پدر
بوسه بخشد پدر به روی پسر
پسر بد چو روز عید شود
موقع دید و بازدید شود
نه پدر دوست داردش نه عمو
نه کسی عیدی آورد بر او
عیدی آن روز حق آن پسر است
که نجیب و شریف و با هنر است
با همه عقبگردهای اقتصادی و واپسگراییهای فرهنگی، باز میبینیم که گذشت زمان کار خودشو کرده و در کمتر از نیم قرن، چای و شربت، جای خودشو به میوه و شیرینی داده؛ پسر دیگه تنها مخاطب نیست؛ زبان شعر کودک پیش رفته؛ و ..............
+
نوشته جمعه 24 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه
فردا آخرین جمعه ساله. از هماکنون سفرهای نوروزی شروع شده. ۲-۳ هفته پیش ِ رو، بهترین روزهای تهرانه. هوای بهاری، خیابونهای خلوت، دود و آلودگی کمتر، جنس فراوونتر و خرید راحتتر، .......
تهران میمونم و به سفر مجازی و گردش تو نت میرم. از بلاگفا شروع کردم. این وبلاگ میشه خونه مجازی من. اگه به دیدن کسی رفتم، میتونه اینجا به بازدیدم بیاد.
+
نوشته پنجشنبه 23 اسفند1386 توسط خود  یا جانشین نـاخـلـف آدینه